آخرین نامه دکتر محمد نوری زاد ‌از زندان اوین : پرچم خونین خروش و خیزش (هر روز سه زخم)

۱- من پنجشنبه گذشته اراده کردم که هر روز نه یک زخم، که سه زخم کاری برخویش وارد آورم و همین هم کردم. هر روز شره های خون تازه از سر و رویم سرازیر می شود و سرویس بهداشتی و راهروی دراز بند را و اتاق افسر نگهبان را جابه جا خونی می کنم. خلاصه، زحمتی را برای دوستان زندانی فراهم آورده‌ام. آنان دست به کار می شوند و خون ها را می شویند و همه جا را ضدعفونی می کنند. در طول روز، خون های سه گانه صبح و ظهر و عصر را از چهره نمی‌شویم. چهره ام ترسناک شده است. بارها از دوستان هم اتاقیم پوزش خواسته ام که ناگزیرند مرا با این شکل و قیافه تحمل کنند. شب به شب چهره می‌شویم.

۲- برای آنکه پیراهن زیرین و شلوارم خونین نشود، از پارچه‌ای سفید برای خود تن پوش، یک سره (شما بگوئید کفن) درست کردم. هر بار این تن پوش را به تن می کنم و سپس سرم را به تیزی کاشی های سرویس بهداشتی می کوبم. این تن پوش یا کفن، سراسرش خونی است، و کمتر جای سپیدی در آن دیده می شود. با همین تن پوش خون چکان، عصا زنان سه بار به اتاق افسر نگهبان وقت می روم و به او می‌گویم؛ این زخم ۱، این زخم ۲، این زخم ۳… ببین و بنویس.
افسر نگهبانان ناگزیرند پیشامدهای روزانه را در دفتر مخصوص و پلمپ شده وقایع‌نگاری کنند. شاید این نوشته‌ها روزی روزگاری (اگر برادران پاره پاره اش نکنند) به کار آید و اسباب تفریح و تحقیق آیندگان شود.

۳- امروز ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰ شمارگان زخم‌ها با احتساب ۳ زخم امروز می‌شود؛ ۸۳ زخم. از اعتصاب داروی من ۶۰ روز و از اعتصاب غذا ۵۷ روز می گذرد.
این روزها چشمانم تار می بینند، ۲۰ کیلو وزن کم کرده‌ام. شبانه‌روز سرم درد می‌کند. موهای سرم می ریزد، ۳۶ بار بیهوش شده ام و انگشتانم می لرزد. به جز مختصری اندک، نه صبحانه میخورم، نه نهار، و نه شام.

۴- نه ماه است که تلفن مرا قطع کرده‌اند. در بند ۶ همه کارت تلفن دارند، به جز من . هر روز یک گزارش روزانه از وضعیت خود (در برگه های رسمی) به افسر نگهبان وقت تحویل می‌دهم و کپی آن را نگه میدارم. جلوی “گیرنده” این گزارش‌های روزانه می نویسم: هیولاهای سپاهی و اطلاعاتی و قضایی و بیت رهبری و ولایی، و مردم ایران و جهان. هر روز در این برگه ها به هفت نکته از جمله به این نکته اشاره می کنم؛ به جای آنکه ملایی به نام سید علی خامنه‌ای (فرمانده کل قوا) و هیولایی به نام سردار سلامی فرمانده سپاه، که با موشک های نقطه زن! سپاه، زدند و هواپیمای مسافربری اوکراین را سرنگون کردند و ۱۷۶ سرنشین آن را کشتند، باید محاکمه و زندانی یا اعدام شوند و دیه و غرامت کشته شدگان را از جیب مبارک بپردازند، فرزند من (علی نوری زاد) و دیگرانی چون او صرفاً به خاطر یک “اعتراض” ساده و به حق و قانونی، اکنون در تهران بزرگ زندانی اند. دیگر معترضان اگر آزاد شده‌اند؛ پسرم، به خاطر اینکه فرزند محمد نوری زاد است، باید تا ۳ و نیم سال در زندان بماند. و در پی می نویسم؛ به راستی چه جانورانی زیر عمامه ملایان و قپه سرداران می لولیده اند که ما بی خبر بوده ایم؟!

۵- من مرده شما زنده، به چشم دل می بینم که روزی در همین نزدیکی ها تن پوش خونین من و پیراهن های خونین چندین هزار بیگناه تشنه آزادی، و بیرق عاطفه های سیلی خورده، در دست مردم خونین دل و به تنگ آمده و تحقیر شده و غارت شده و بازی خورده ایران بالا برده می شود.
آن روز، روز جولان خروش و روز غریو خشم های مدیریت شده است. روزی که ملا ها و آیت الله های خائن عبا و عمامه بر می گیرند و ریش می تراشند، و سرداران به سوراخ ها پناه می برند. در آن روز … مردم پیروز و فهیم، ضمن حفظ جان سپاهیان و اطلاعاتی ها و بسیجی های خوب و انسان، دیگر خائنان و آدمکشان را به قانون برآمده از خرد جمعی می سپارند.

۶- در بند ۶ زندان اوین، که من در اتاق یک آن با شش نفر زندانی هستم، جمعاً ۷۰ تن زندانی اند. همه به جز دو یا سه نفر، از ۱۹ تا ۴۰ سال سن دارند و همه دست پرورده اسلام ناب جمهوری اسلامی. یا دزدی کرده‌اند، یا پولی بالا کشیده اند، یا چک برگشتی دارند، و یا برای مهریه زندانی اند. من برای همه اینان به شدت احترام قائل هستم. این من و نوری زاد های ابله و بی خرد بودیم که ملاهای پوک مغز را بر کشیدیم، و هندوانه دربسته جمهوری اسلامی را بر سفره مردم نشاندیم. زندانیان بند، مرا که خونین چهره می‌بینند؛ دگرگون می‌شوند. می پرسند: چرا خودت را خونین مالین می‌کنی؟! در پاسخ می‌گویم: این خون اندک من هدیه ای است به پیشگاه مردان، زنان و جوانانی که داعشیان در پستوهای تنهایی و ترس و تاریک و بی خبری، خونشان ریختند، و پیشکش است به مردم خونین دل ایران و نسل های نوپا و نسل های به دنیا نیامده‌ای که ملایان و سرداران نابودشان کرده اند.

۷- در شبهای قدر ماه رمضان، ملایی جوان به بند ما می‌آمد، سخنرانی می‌کرد، روضه می خواند، اشک می گرفت و می‌رفت، و درست چون ایام محرم که ملای جوان از رقیه خواند و برای شش نفر نوحه خوانی کرد. کارش که تمام شد؛ جلو رفتم و میکروفون را از دستش گرفتم و با صدای بلند گفتم: دوست طلبه، چرا برای گریاندن این زندانیان به راه دور می روی، به ۱۴۰۰ سال پیش؟ مگر خودتان نمی‌گویید: هر جا کربلا، هر زمان عاشورا ست؟ کربلا میخواهید؛ کربلای ایران. محرم می خواهید، این ۴۰ سال سرطانی. عاشورا می خواهید؛ هر روز این ۴۰ سال. رقیه می‌خواهید؛ در همین زندان اوین به دوشیزگان باکره تجاوز می کردند و فردایش تیربارانشان می کردند و جنازه هایشان را با کمپرسی در جاهایی چون خاوران و کفر آباد های شهرستانها چال می کردند، و با لودر به روی جنازه ها خاک می ریختند. و گفتم: اگر روضه خوانی، اگر چیزی از رگ انسانی در وجودت هست؛ از اینها بخوان و دیگران را به گریستن فرا بخوان. بینوا افسر نگهبان وقت، دوان دوان آمد و با خواهش و تمنا میکروفون را از من گرفت.

۸- زندانیان همگی از روزنامه اطلاعات سپاس مندند، چرا که این روزنامه هر روز سفره آنان را تامین می کند. دیروز تکه مطلبی را در روزنامه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ اطلاعات بود که آن را بریدم و چسباندم به یک برگه رسمی که در اینجا به برگه دولت معروف است. نامه را رو به هیولاهای سپاهی و اطلاعاتی و قضایی و بیت رهبری و رو به مردم ایران و جهان نوشتم. آن تکه روزنامه خبر می‌داد که در چنین روزی خیابانی که سفارت انگلستان در آن است به نام “بابی ساندز” معترض ایرلندی نام‌گذاری شد. برای هیولاها نوشتم؛ “بابی ساندز” پس از شصت و چند روز اعتصاب غذا و در اعتراض به اشغالگری انگلستان در زندان جان سپرد. نوشتم؛ من نیز نسبت به هرزه گری ها و ویران گری ها و اشغال سرزمینم توسط ملایان و سرداران ایران خوار، دست به اعتصاب غذا و دارو زده‌ام، و هر روز به خویش زخمی می‌زنم. اگر از پا در آمدم؛ خیابان نمی‌خواهم؛ جنازه ام را در کناره های شهر به سگان ولگرد بخورانید تا سیر بخورند. و نوشتم برای خلخالی ها و خمینی ها اگر هزار گنبد و گلدسته مطلا سازید، هرگز نمی توانید دست های خونین آنان را از حافظه تاریخ پاک کنید. اگر مردم ایران و آیندگان بتوانند؛ پیرمرد ابله و نادانی به نام “محمد نوری زاد” را ببخشایند و در گوشه دل مبارکشان جایی برای او باز کنند؛ این ناب ترین یادمان برای اوست.

در پایان نوشتم: اگر همه خیابان‌های ایران را به نام شیخ فضل الله نوری های داعشی نام‌گذاری کنید؛ هرگز و هرگز ذره‌ای به دل مردم راه نخواهید یافت.
جمهوری اسلامی در متن نفرت مردم سیلی خورده و تحقیر شده و غارت شده است، و با ضرب و زور، پایانی ترین نفس های حیات ننگین خود را پشت سر می‌گذارد. به قول جوان ها: داریم براتون.

محمد نوری زاد
زندان اوین
۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

 

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: