اين اوضاع ايران است.نامه یکی از جوانان معترض لازم به توضیح است که بخاطر حفظ امنیت نگارنده نامه، نام‌ها و زمان ومکان وقوع دستگیری تغییر داده شده است.

نامه: “یک روز بعد از تظاهرات که من وبرادرم هردو شرکت کرده بودیم شام که خوردیم مجید برادرم به من گفت: داداشی بریم قهوه خانه سری به بچه‌ها بزنیم. من به اوگفتم تو برو من کمی دیرتر میام. نیم ساعت بعد وقتی جلو قهوه خانه رسیدم، قهوه چی با دیدن من گفت: گاردها ریختند و بچه‌ها را بردند. برادرت مجید را هم بردند. من پرسیدم: کجا بردند؟ گفت احتمالا آگاهی انتهای خیابان نبرد! خودم را رساندم آنجا. هرکاری کردم جواب ندادند. گفتند اینجا نیاوردند. خواستم برگردم که دیدم، یک گاردی پشت بیسیم میگفت: حاجی حکم خونه‌ها را بزن که داریم می‌ریم اونجا! فهمیدم که احتمالا خونه ما هم بیایند. سریع خودم را رساندم خونه و چند شیشه مشروب را که در خونه داشتیم جمع و جور کردم. حدودا ساعت یک نصف شب ریختند خونه ما. پنج گاردمرد بود و یک زن. برادرم مجیدرا با چشم بند و دستبند آوردند خونه. گونی و چشم بند را از سر برادرم برداشتند و شروع کردن به گشتن. خونه را زیر و رو کردن. من کمی بهشون پرخاش کردم که چرا حکم نشان نمی‌دهید، به آنها گفتم: این کارها که میکنیدخلاف قانون است! یکی از گاردی‌ها گفت: بچه خفه میشی یا تو را هم ببریم! من دیگه چیزی نگفتم ترسیدم مرا هم ببرند. هرچه گشتن چیزی پیدا نکردند و دوباره چشم بند و گونی سر مجیدکردند و رفتند. موقع رفتن من شماره ماشین هاشون را برداشتم! هرکاری کردیم که مجید را کجا می‌برید، فقط گفتند: تا وقتی روشن نشده او میهمان ماست! فردا صبح زود دوباره رفتم انتهای نبرد و سراغ برادرم را گرفتم. دوباره جواب شنیدم: به اینجا نیاورده‌اند. یک نفرگفت ممکن است برده باشندزندان جاده قم. رفتم جاده قم، وقتی رسیدم آنجا پنج شش تا اتوبوس پر آورده بودند. فکر کردم برادرم هم بین آنها باشه! ولی انها هم گفتند: برادرم آنجا نیست. تا ظهر علاف شدم و ناچار بر گشتم خونه. نصف شب بود که دیدیم مجید لت و پار آمد خونه. سفیدی یک چشمش پاره شده بود. پرسیدیم کجا بودی؟ گفت نمی‌دانم. تا چند ساعت پیش چشم بند به چشم و گونی به سر، شاید بیشتر از ده جا ما را بردند. از اینجا به آنجا وهر کجا هم که می‌رسیدیم، فقط می‌زدند! برادرم گفت: بعد ازدستگیری، ماشین وَن دمب ودقیقه می‌ایستاد و ما متوجه می‌شدیم؛ افرادی را دستگیر می‌کنند و می‌چپانندتوی وَن. از دیشب چشم بند و گونی حتی برای یک دقیقه از سرم برنداشتند! حدودا یک ساعت پیش چند نفر از ما را میدان طالقانی پیاده کردند و گفتند: بروید گم شوید. چیزی از شما گیر نیامد. به یارو که نمیدانم بسیجی بود یا پاسدار گفتم: آقا موبایل، دسبند، گردنبد و کیف پولم که ازمن گرفتین چی می‌شه؟ گفت: خفه شو! تو چیزی نداشتی! من هم از میدان طالقانی تا خونه پیاده اومدم”

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: