باد و خاک و معلم به قلم #محمد_نوری_زاد

یک: یکی از تابلوهای عاشقانه ام با من بود. صبح زود رسیدم زاهدان. رمضان بود و خیلی ها خواب بودند. مرا اما کار با بیداران بود. من بارها و بارها به استان سیستان و بلوچستان سفر کرده ام. و از نزدیک با زیر و بمش آشنایم. آن روز دو ساعتی در خیابان های زاهدان پرسه زدم. آنچه را که از زاهدان دیدم، همانی بود که با خود می پنداشتم: شهری رها مانده و ول و همینجوری و فشرده در فقری فراگیر. نه کاری نه نشاطی نه تحرکی نه تولیدی نه باری نه باراندازی. هیچ. گلی به گوشه ی جمال بیت رهبری. که هرکجا سُنّی جماعت باشد، همانجا باید ذلیل و درب و داغان و هردمبیل باشد. که هست.

دو: وقتش فرا رسید و رفتم دیدنِ جناب مولوی عبدالحمید که در مسجد بسیار بزرگِ مکّی دفتر داشت. جمعی از بلوچان نیز آمده بودند. هریک برای تقاضایی و کاری. مرا به داخل راه دادند. تا صحبتم شروع شد، جناب مولوی از غریبگان خواست ما را تنها بگذارند. یادی کردم از نرگس محمدی که روزی در همین دفتر به دیدار مولوی آمده بود و هدیه ای به وی تقدیم کرده بود. و یادی کردم از گوهر بانو عشقی که بسیار دوست می داشت در سفری به زاهدان از جناب مولوی سپاس گوید بخاطر نجات سربازان گرو برده شده توسط جیش العدل. تابلو را که گشودیم و عکس که گرفتیم، مولوی از من خواست عکس را منتشر نکنم. همانجا دانستم وی سخت در تنگنا و محدودیت است از جانب برادران. از بسته شدنِ نمازخانه های اهل سنت در تهران گله مند بود. که این همه سُنی چرا نباید در تهران مکانی برای اقامه ی نماز داشته باشند؟

از دفتر مولوی که بیرون آمدم، یکی را از پی ام فرستاد و باز تأکید که: مبادا عکس را منتشر کنی؟ گشتی در مسجد زدم. که بزرگ بود و پرهزینه. یک استاد کار اصفهانی گچکاری اش را پیش می بُرد. وچه استادانه و چشم نواز. همانجا یافتم که نفوذ مولوی در میان اهل سنت بلوچستان کم نظیر است. تلاش برادران سپاه و اطلاعات هماره این بوده که این نفوذ را در دایره ای کوچک محدود کنند. کار خنده داری که مرتب نتیجه ی عکس داده و با هر تمهید غیر انسانیِ اطلاعات و سپاه در این سالها، بر محبوبیت و نفوذ مولوی افزوده شده. کاش خِردی در کار بود و از همین نفوذ برای رشد استان – که مرده ای بیش نیست – سود برده می شد. هوا داغ بود و داغ تر نیز می شد.

سه: با اتومبیل های کرایه رفتم زابل. هوای زابل داغ بود و خاک نیز خاکی ام می کرد. با همه ی شناختی که از زابل داشتم، نمی دانم چرا متعمدانه کت و شلوار سرمه ای پوشیده بودم. عجب قیافه ای پیدا کرده بودم با آن کت و شلوار سرمه ای که حالا سرمه ای نبود. نشانیِ خانه ی آقای باغانی را داشتم. با یک تاکسی رفتم درِ خانه اش. زنگ که زدم، سلامی گفت و در را گشود. چشم به راه من بود گویا. بیرون خانه کلی خود را تکاندم تا ریختِ مناسبی پیدا کنم. زابل است و خاک و باد صد و بیست روزه اش. آلوده ترین شهر جهان همینجاست. منتها نه بخاطر خاکش، بل بخاطر فاضلابش که حرکت نمی کند و از همه جا بیرون می زند بد بوی.

چهار: علی اکبر باغانی، نایب رییس کانون صنفی معلمین ایران، به استقبالم آمد. همسرش و دخترش نیز. معلم تبعیدی را در آغوش گرفتم و دم گوشش گفتم: شما به زابل تبعید نشده ای، بل این زابل است که شما را به آغوش گرم خود فراخوانده. همسرآقای باغانی در این یک ماه تبعید در کنار شوی خود بوده. اکنون اما باید می رفت و مسئولیت پذیرایی از مرد خود را به دخترش می سپرد. چه خانواده ی نازنینی. فرزندان پسر و دختر آقای باغانی همه درسخوانده و تیزهوش و نمونه اند. ای خاک عالم بویژه خاک زابل بر سر دستگاه قضا که گمان برده می تواند با تبعید یک معلم به زابل، او را و هم صنفانش را بترساند و به زانو در آورد. باغانی در همان روز نخست به آغوشِ دلِ معلمان درستکار و فهیم زابلی داخل شده بود. معلمانی که پروانه وار در اطرافش بوجد آمده و خانه و زندگیِ درخوری برایش آراسته بودند. هرچه از آقای باغانی دیدم جز فهم و هوشمندی و آزادگی نبود. او به راهش سخت ایمان داشت. می گفت: باید برای اصلاح فردای خودمان و فردای فرزندانمان هزینه بدهیم ازهمین امروز. همان روز بردمش “کوه خواجه”. که مکانی است باستانی و دوست داشتنی برای مردم زابل. باد می وزید و سر روی ما را پریشان می کرد. به وی گفتم: زیادِ زیاد که اینجا بمانید، همین امسال است. شما را ده سال نمی توانند در زابل نگاه دارند. چرا که درستیِ راه شما و درستیِ خواسته های شما، زابلِ گرد و خاکی را گرد و خاکی تر خواهد کرد. این خط این نشان! تک و توک سرفه ام گرفت. نه از خاک و هوای زابل، که پیشتر نیز با من بود این سرفه های خراشنده.

پنج: سرفه ها کارش بالا گرفت. برگشتم زاهدان و شباهنگام رفتم فرودگاه. تنم نیز به لرز افتاد. سرفه های خش دار و لرزی شدید مرا در خود مچاله کرد. تلاش بسیارم این بود که مچالگی ام در نگاه دیگران حساسیتی بر نیانگیزد. تماشای پیرمردی که پی در پی می سرفد و می لرزد، تماشایی که نیست، برآشوبنده نیز هست. تلاشم کارساز افتاد. از درون می سرفیدم و می لرزیدم اما از بیرون مرا سکوت بود و بُهت. در سالن فرودگاه، سه نفری که تحصیلکرده و اوضاع پولی شان خوب به نظر می رسید، مرا شناختند و در میانم گرفتند. صحبت از هر در شد. و این که: شما اینجا چه می کنید؟ راستش را گفتم. که: معلمی را به زابل تبعید کرده اند و من رفته بودم دیدنش. یکی شان پرسید: رفتید که چه بگویید به وی؟ گفتم: که نکند احساس تنهایی کند. دیگری سربه زیر اما نه به من، گفت: الکی. و همو ادامه داد: که چی مثلاً؟ اولی گفت: بیهوده ست. دومی گفت: معلم که نباید از این کارها بکند. سومی گفت: یک دست صدا ندارد. یکی شان که ندانستم کدامشان است گفت: اگه نخوایم اینا کاری برامون انجام بدن کیو باید ببینیم؟ ریسمان بازداری ام را وا رهاندم. سرفه های پی در پی آن سه نفر را رماند. مرا با این سرفه ها الفت بیشتری است تا هم سخنی با کسانی که بر زخم صورت خود رنگ می پاشند تا نبینندش. بخود گفتم: نظامی که با معلم و کارگر در بیفتد، میخ بر درِ تابوتِ خود می کوبد.

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: