بخشی ازخاطرات یک پناهجو ، زندانی سیاسی سابق پوریا ابراهیمی

مقالات ونوشته ها

خاطرات بازداشت های پی در پی بعد از٨٨
اولین بازداشت ١٣ آبان ٨٨ میدان هفت تیر و کهریزک
بعد از جریان تیر خوردنم و اون مکافاتی که کشیدم تا باز بتونم رو پا وایسم اولین حضوری که تو خیابونای آشفته تهران در ٨٨ بعد از اینکه اون همه گلوله رفت تو بدنم ١٨ تیر بود که متاسفانه اون روز به خاطر اینکه هنوز به خوبی نمی تونستم فرار کنم کلی اشک آور خوردم و کتک تازه نزدیک بود دوربینم رو هم بگیرند که دوربین گذاشتم خونه یه خانمی که تو خیابان کوثر میدان توحید بود خلاصه همه چی ریخته بود بهم اما مردم و معترضین و کسایی مثل من که هم برای یه اعتراض کلی به سیستم می رفتم تو خیابون هم برای اطلاع رسانی و هم برای تهیه فیلم و عکس خیلی قشنگ با هم هماهنگ میشدیم و انگار فرهنگ تخریب شده ما یهو ۵٠ سال جهش پیدا کرده بود.
اون روزها با دوستان نام آشنایی که هنوز ایران هستند کارهای خیلی جالبی انجام می دادیم زمان اعتراض بود و طبیعتا بازار هماهنگی در فضای مجازی بین ما و حکومت کلی داغ بود،
اون موقع من به همراه چند نفر از دوستان فضای مجازی نیگ (رسا) را راندازی کردیم،که هدف این بود بعد یه فیلترینگ امنیتی ارتباط های مجازی رو به حقیقی تبدیل کنیم و این امر صورت گرفت اما من این وسط قربانی شیطنت یکی از دوستان شدم ،اولین قرار اعضای اصلی رسا ١٣ آبان شد که قرار بود ما همه طرف میدان هفت تیر همدیگرو ببینیم، سال ٨٨ مردم این قرار گذاشتن که از هفت تیر تا جایی که حکومت بهش میگفت لانه جاسوسی به همراه کروبی راهپیمایی کنند و بعد در همون جا بمونند.
من کمی زودتر از خونه زدم بیرون و با مترو خودم رو به میدون هفت تیر رسوندم به خوبی یادمه که جمعیت از متروی شادمان چه داخل واگن ها چه در ایستگاه ها مشغول شعار دادن بودن من یه کوله به همراه ١٠٠ تا ماسک و کلی دستمال سرکه ایی برای اشکاور و کلی شکلات داشتم ،
متروی هفت تیرو بسیجی ها بسته بودن برای همین ایستگاه قبل پیاده شدم و سریع خودم رو به میدون رسوندم از میدون تا طرف ورزشگاه شیرودی حدودا ٢٠٠٠ تا لباس شخصی و مامور اطلاعات با تجهیزات وایساده بودن ،برای اینکه بهم شک نکنند یه بار تا ورزشگاه رفتم و برگشتم بالا قرار من با بچه ها اولین کوچه پایین میدون بود ولی یکی از دوستان که شماره منو داشت بهم زنگ نزد و بار دوم که مسیرو به سمت پایین شروع کردم یک دفه نفهمیدم چطور دوتا دستم از پشت بهم گره خورد و منو کردن تو یه کوچه و شروع کردن کتک زدن اولین ضربه ایی که خوردم توی آبگاهم بود که کلا نابود شدم مردمی هم که اومدن جلو برای اینکه ممانعت کنند ترسوندن،خلاصه من با یه دستبند پلاستیکی و سرِ رو به پایین به اواسط کوچه روبرویی منتقل شدم رو به دیوار کنار ١٣،١۴ نفر دیگه بخط شدیم و تقریبا ٣،۴ ساعت سر پا بودیم
بعد چند ساعت یه نفر اومدو من رو برد داخل اتوبوس شرکت واحدی که همونجا پارک شده بود، ماسک داشت و ازم چندتا سوال کرد
اسم و فامیل؟
چرا اومده بودی؟
با کی قرار داشتی؟
چه کسی رو میشناسی؟
این وسایل تو کیفت برای چی بود؟
به چند نفر خط دادی؟
و….
بعد هم بلندم کرد و همونجا ٧،٨،١٠ تا ازم عکس گرفت و بعد مارو بردند تو یه ون دستامم از جلو بستند و وسایلم رو کردند تو یه کیسه گذاشتن جلوی پام ،فکر کنم چون سرشون شلوغ بود باید مارو فوری منتقل می کردندو بعد حدودا ١،٢ ساعت ماشین راه افتاد توی راه آروم تونستم موبایلم رو از توی لوازم بردارم و رم موبایل و که پر از فیلم و عکس وصدا و گزارشاتی که اون موقع بیشتر برای بی بی سی می فرستادم و چند سایت و خارج کردم اما چون عقب ون هیچ کاری نمی تونستم بکنم بعد اینکه موبایل گذاشتم سر جای اولش،رم موبایل و خوردم!!
انتقال به کهریزک و ….

خلاصه بعد اینکه ١،٢ جا توقف کردیم و …. مارو کردند داخل یه اتوبوس،البته قبل از سوار شدن اتوبوس یه جایی که بعدا فهمیدیم که پایگاه هشتم بود و اونجا مارو تقسیم کردند و رو سرمون یه کیسه کشیدن چندتا سوال کردند و باز ماروبرسی کردند،خیلی ها همونجا موندن نفرات بازداشت شده خیلی بودند و مارو هم سوار اون اتوبوس کردند و اتوبوس راه افتاد یه دوساعتی داشت میرفت تا رسید به یه محوته خاکی و ۵ دقیقه از تو چاله های خاکی رفت و متوجه شدم وارد یه قرار گاه شد
ورود به کهریزک
بمحض ورود به داخل محوته دادزدن ها و فحش دادن ها و کتک از نوع داعش پسدانه شروع شد
با هر فحش یه لگد یا یه باتوم یا یه مشت توی شکم میخوردیم،از یه طرف دردی که با ضربه هاشون داشتم حالم و بد میکرد از طرفی اون کیسه ایی که رو سرم بود و درست نمی تونستم نفس بکشم از همه بدتر میدونستم اگر سه پیچ بشن و آمار بگیرند و سابقه اخراج از دانشگاه و بازداشت سال ٨۶ رو در بیارند کارم بیخ پیدا می کنه از طرفی هم که در اون زمان مشغول تهیه و ارسال گزارش و ساخت فیلم های مستند بودم ،شدت استرس و حال خرابم و بیشتر میکرد از یه طرف هم که دستام بسته بود و هر ضربه ایی که می خوردم نقش زمین میشدم ،از داخل اتوبوس تا جایی که میخواستن من و باقی افراد رو زدند و فحش دادند و کشوندن،مشخص بود همشون مذهبی بودند چون علاوه بر صدای حاجی و سید که کد اسمشون بود بوی تعفن فوائکه تو فضا پیچیده بود.
خلاصه بعد کلی استقبال از من و باقی کسایی که فقط صدای التماسشون رو میشنیدم مارو بردند تو یه فضایی که کنارمون بسته بود مثل این بود که چند تا سالن توی فضای بازِدر مجاورتمون بود،خیلی خسته بودم و بدن کوفته بود از ناحیه کمر اسیب خورده بودم ونفسم بالا نمی یومد خلاصه بعد چند ساعت یکی اومد و محکم گذاشت تو سرم و گفت بتمرگ و این رو بلند داد زد
خفه بشید و بتمرگید همونجا که هستید اما حق ندارید دراز بکشید هرکی دستشویی داره به درک هرکی حالش بده به جهنم بمیرید زمانی که راه میوفتید تو خیابونا بی ناموسی کنید فکر تن لشتون رو کنید زر بزنید اونقدر کتک می خورید که صدای سگ بدید
ما نشستیم متوجه شدم که چند قدم جلوتر از من هم یکی و پشت سرم هم ینفر نشسته دم دمای صبح شده بود و داشتم بی هوش می شدم دیگه نتونستم بشینم وبا دستای بسته کز کردم و دراز کشیدم با وجود اینکه هوا خیلی سرد بود اونقدر که داشتم میلرزیدم اما خوابم برد کسی هم نیومد بالا سرم اما چند ساعت بعد از صدای آخ و اوخ اطراف پریدم و فهمیدم اومدن بالا سرمون بلند شدم نشستم این روال ادامه داشت تا اینکه به خودم رسید،جریان ازین قرار بود که یکی ازین سیدا اومد و از پشت کاپشن منو گرفت و با لگد زد تو کمرم من که از سرما خشک شده بودم برق از کلم پرید و بلند شدم بعد بهم گفت خم بشو و شروع کرد به هول دادنم تا که رسیدیم به یه سالن و نشستم روی صندلی ازین صندلی امتحانی ها دستامو باز کردند و اون کیسرو از رو سرم برداشتند انگار که دنیارو بهم داده بودند چون دستام از مچ پاره شده بود و داشتم خفه میشدم اما این هم زیاد طول نکشید،هنوز چشم هام درست دیوار روبرومو نمی دید که از پشت باز بهم یه چشم بند زدن و احساس کردم یکی اومد جلوم و شروع کرد به سوال کردن،گیر داده بود چرا کارت شناسایی نداری !؟، ما میدونیم که تو لیدری !کارت تمومه!و….بعد گفت از زیر چشم بند ببین وسایلت همیناست اما من بخاطر ابرایی که داخل چشم بند بود چشمام بسته شده بود و یکم چشم بندو داد بالا تا گفتم اره وسایل من هستند شروع کرد به زدن و فحش خواهر و مادر دادن که فلان فلان شده تو این همه ماسک و دستمال و دم و دستگاه براچیت بوده مگر میخواستی بری جنگ؟!کلی به من فحش می داد و فک کنم ١ ساعت همین جوری سوال کرد و تهدید تا اینکه یه نفر اومد بلندم کرد و گفت راه بیوفت منو برد دستشویی البته با همون چشم بند و بعد رفتیم یه سیب زمینی بهم داد خوردم و بعد باز دستامو با دستبند پلاستیکی بستند و بردنم تو یه سلولی که فقط فهمیدم کفش سیمانی بود غیر من نفرات دیگه ایی هم اونجا بودند که مشخص بود حالشون خوب نیست،این جریان فردای اون روز هم اتفاق افتاد و من فک میکردم کارم تمومِ،فک می کردم اینا فهمیدن که چی کار می کردم و چه قصدی داشتم اما عمدتا کسایی که اونجا بودند در نهایت برای اعتراض دستگیر شده بودند شرایط جسیم خیلی بعد بود داشتم نابود میشدم تو همین اوضاع بودم که چند نفر اومدن تو همون سلول و داد زدن که بلند بشید از چند ساعت قبل همینجوری داشتند چند نفر چند نفر میبرند بیرون و گویا ما گروه آخر بودیم توان بلند شدن نداشتم و بزور بلند شدم بهمون گفتن که تو یه خط وایسیم و نفر جلویمونو با یه دست بگیریم و دنبالش راه بیوفتیم به همین صورت تا محوته بیرون بردنمون و شروع کردند اسم هامون رو خوندن اسم منو که خوندن دستم و بردم بالا و یکی اومد یه کیسه بهم داد که وسایلم بود و بعد حدودا نیم ساعت اومدن مارو کردن باز تو یه ون ولی قبلش چشم بندهای پارچه ایی رو باز کردند و بجاش پلاستیک بستند به چشم هام و ون راه افتاد بعد از ١ ساعت حرکت هر ۵ دقیقه یه جا وایمیساد و یه نفر و از ماشین میبردن بیرون نوبت من رسید و یکی دستمو گرفت و کشید بیرون و بهم گفت بشین همین جا و تکون نخورمتوجه شدم که ماشین رفت از ترس و از سرما داشتم یخ می کردم که یه نفر امد زد رو شونه هام گفت داداش پاشورفتند!!!باورم نمی شد مارو اطراف شهر ری ول کرده بودن و رفته بودن یکی از بچه هایی که با ما بود بهمون گفت جایی که بودیم همون کهریزک بود ولی هیچ کدوم نمی دونستیم چرا ولمون کردند خلاصه از کیسه وسایلمو دراوردم با همون دوستمون که اونجاهارو بلد بود یه ماشین گرفت و همه رفتیم سمت نواب ،هیچ وقت نگاه مبهوت راننده به ما که داغون شده بودیم رو
خلاصه که رسیدم خونه و مادرم تا منو دید از وحشت جیغ کشید و زد زیر گریه!!
بعد که جریان رو برای دوستی که بهم زنگ نزده بود گفتم اول باورش نشد ولی زمانی که همو دیدیم خیلی ناراحت شد
تو قسمت بعدجریان بازداشت ٢۵ بهمن سال ٨٩ رو که از ۶۶ سپاه تا ٢ الف و ٢۴٠ و سالن ١٢ اون بازجویی های سنگین و اکبر امینی و شهید افشین اصانلو وباتوم برقی و براتون می نویسم که خیلی جریانات روشن خواهد شد
ادامه دارد

بدون دیدگاه

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

مقالات ونوشته ها
برای پسر مبارزم ، امیر ارشد تاج میر: نوید افکاری ، پهلوان شریفمان را هم کشتند

آه ، پسر بی گناهم . بهیه جان نامجو ، تو هم از بُن جان آه بکش آه بکش قهرمان مادرِ بی پسر شده یک تکه از قلبِ شرحه شرحه ام ، برای دردهای تو دستهایت را در دستهای ما مادران داغدارِ دادخواه بگذار و بدان تنها نیستی خواهرم ما …

مقالات ونوشته ها
پیام زندانی سیاسی مهدی فراحی شاندیز پس از اعدام ظالمانه نوید افکاری

  متن کامل پیام زندانی سیاسی مهدی فراحی شاندیز: درود به روان پاک تمامی قهرمانان ملی که در راه حق شهید شدند. به ویژه پهلوان عزیزمان نوید افکاری. به همه هواداران میلیونی نوید افکاری اعلام می کنم ایشان توسط شخصیتی قهرمان ملی نامیده شدند که بسیاری از این قهرمانان را …

مقالات ونوشته ها
شهبانو فرح پهلوی به مناسبت اعدام نوید افکاری قهرمان :

نوید افکاری قهرمان بود و قهرمان از جهان رفت. قهرمان #نوید_افکاری، مثل همه ایرانیانی که در تمام این سال ها برای آزادی ایران مبارزه کردند، رنج زندان و شکنجه و اعدام را به جان خریدند و هرگز از مبارزه دست نکشیدند، خواهان عدالت و آزادی بود و در این راه …

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: