به یادمرجان :عاشقا رو صدا بزن ، وقت براندازی شده

شب خودشو باخته به روز، آخر این بازی شده

عاشقا را صدا بزن، وقت براندازی شده
جان به لبش رسیده، شهر اسیر خسته
دوباره پر می گیرند، دخترای شورشی
پرنده های زخمی، کوچه ی غرق در خون

مرجان در هنر ایران جاودان خواهد ماند و یادش همیشه، قرین گل ها و غنچه ها و زیبایی ها خواهد بود

مرجان پیام دهنده رویش ناگزیر جوانه ها، از جمع دوستان و عاشقان هنر مقاومت پر کشید. .هنرمندی که طعم درد و رنج را در شکنجه گاه های رژیم منحوس خمینی چشید . در جمع براندازان، در زندان ایستادگی و مقاومت را آموخت و سرانجام انتخاب کرد، که با صدای زیبایش، فریاد رهایی زنان ایران و مردم در زنجیر ایران را به گوش جهانیان برساند. رسالتی منبعث از اوج آگاهی و تعهد، که در عمل مبارزاتی اش اثبات نمود.
صدای لطیف و دلنشین مرجان، که از عمق وجودش برای آزادی و برای مردم ایران می‌خواند، برای  ایران می‌خواند، همیشه جاودان خواهد ماند.
مرجان در ترانه معروف اوین بگو، با شعر و آواز زیبا از رزم ونبرد و مقاومتهای سترگ در اوین خواند. به راستی او بخشی از تاریخ خونبار اوین را عرضه نمود.
اوین بگو، اوین بگو
از خاطرات آن یلان، از رزم ناب آن آزادگان
بگو که خون چکید
بگو که هیچ کسی ندید
بگو توی سلول چه گذشت، بگو بگو از زیر هشت

از لحظه وداع یاران گفت و پیام سی هراز گل سرخ را که در تابستان ۶۷ به فرمان خمینی قتل عام کردند، خواند .
در ترانه زیبا و جادویی او با لطافت وصف ناشدنی، خبر آمدن موکب بهار را داد، که با رسیدن او، گل ها می شکوفند و جوانه ها شکوفا می شوند
سوار که از راه بیاد، گل ها وامی شند
از زیر خاک خسته، جوانه ها باز می شند
برای دیدن یار، همه محیا می شند، چشم به راه باشید، کوچ ها را آب بپاشید، نگو که اون زمستون، همیشه ماندگاره، میاد همون که حرف هایش، نوید نوبهاره
در اوج لطافت هنری، که سراسر امید به رهایی و آزادی بود، صدای پر ابهت او آنجا که برای جنگ و نبرد فراخوان می داد زیبایی وصف ناشدنی را بر رواق راه و مسیر جنگ و نبرد، برای آزادی آذین می نمود
شب خودشو باخته به روز، آخر این بازی شده
عاشقا را صدا بزن، وقت براندازی شده
جان به لبش رسیده، شهر اسیر خسته
دوباره پر می گیرند، دخترای شورشی
پرنده های زخمی، کوچه ی غرق در خون
و سر انجام نویدی را پیام داد که مرجان را با صدای زیبا و دلنشینش، در قلب هنر ایران جاودانه کرد و روزی غنچه ها و گل ها، نوای زیبای او را در بهاران آزادی زمزمه خواهند نمود
اومدم امید ببخشم به سکوت برکه، آفتاب را رهاکنم از فقس شبانه
مثل چشمه روشنم، دل سنگ را میشکنم

می خونم واسه کویر، واسه آن خاک اسیر، از بهار ناگزیر
گیسوهای آفتا ب را، روی ابرها افشان میکنم
… آری مرجان مثل چشمه روشن و زلال آوازهای شورشی را در ظلمت سنگین شب در موج خروش و شورش نغمه سر داد و صدای زیبایش را، درخانه ها و دل ها بجای گذاشت، تا در قیام برای آزادی، همگام با طنین صدای شورشگران شهر، فریاد مرگ دیو ستمگر را چون طوفان بگستراند
💥مرجان در هنر ایران جاودان خواهد ماند و یادش همیشه، قرین گل ها و غنچه ها و زیبایی ها خواهد بود

 

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: