به یادِ رفیق ملکه محمدی شبحی که شهر را گشت می‌زد

دیدنِ رویِ تو را دیده‌ی جان‌بین باید
وین کجا مرتبه‌ی چشمِ جهان‌بینِ من است؟

حافظ

بر سینه‌ی سیاهِ سنگی که بر دهانه‌ی گوری سرد و ساکت سنگینی می‌کند، خَراش‌نگاره‌ای است چشم‌رُبا که رهگذرانِ غم‌زده را به خود می‌خواند. گاه، کسی می‌ایستد و ماتِ آن سنگ‌نوشته، چیزی می‌گوید و می‌گذرد؛ و گاه نیز کسانی می‌آیند و می‌رَوَند و هرگز از خود نمی‌پُرسند چه کسی در این‌جا آرمیده است؟ روزی از روزها اما دخترکی تیزهوش و کُنجکاو به دامنِ زنی کهن‌سال آویخت که:

ـ مادر بزرگ! مادرِ بزرگ! ببین این‌جا چی نوشته؟

پیرزن، روی برگرداند و گورِ شماره‌ی ۱۳۲ را با چشم‌هایِ خود در آغوشِ کِشید؛ سپس چند گامی فراتر نهاد و در کنارِ مزاری که دیگر نا آشنا نمی‌نمود ایستاد. اندوهی ژرف سراپایِش را در برگرفت؛ خود را تَک و تنها در کوچه‌باغ‌های گذشته یافت: روزها و ماه‌های پساکودتا، و رهگذرانی که از سایه‌های خود نیز می‌هراسند؛ آنان، گاه بر سرِ راهِ زنی زیبا و بیم‌زده می‌ایستند و پُرسشِ او را در باره‌ی نشانیِ کسی یا جایی پاسخ می‌گویند؛ گاه نیز زنِ جوان، کوبه و زنگِ خانه‌ای را به سِدا (صدا) درمی‌آورد و سپس، گام در هشتیِ خانه می‌گذارد و از نگاه‌ها می‌افتد. او کی است که این‌گونه شتابان و آسیمه‌سر در جُست و جویِ کسی، جایی یا چیزی است؟

ـ مادر بزرگ! مادربزرگ! چه‌را ماتِت بُرده؟ کجایی؟

پیرزن ناگاه از درونِ خود کَنده می‌شود و چشم به دخترکِ کنجکاو می‌دوزد.

ـ این‌جا گورِ کیه مامان بزرگ؟

اندکی می‌اندیشد و سپس دخترکِ کنجکاو را که می‌رود تا استخوان بتِرِکاند، برانداز می‌کند و می‌گوید:

ـ مسئولِ حوزه‌ی حزبیِ ما بود؛ در سال‌های بسیار دور:

به پرهیب (شبحی) می‌مانست که در روزها و شب‌های تاریکِ حکومتِ نظامی، شهر را گشت می‌زد، از خانه‌ای به خانه‌ای و از دردمندی به دردمندِ دیگر. پایِ سخنِ خانواده‌هایی می‌نشست که نان‌آورِشان در سیاه‌چال‌های کودتا به سر می‌بُرد. هم‌چون شبحی که در داستانِ شِنلِ نیکلای گوگول، سَنت‌پترزبورگ را گشت می‌زَد:.

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: