خاطرات یک شورشی سبز پوریا ابراهیمی ۲

مقالات ونوشته ها
٢۵ بهمن بهمن ماه سال ٨٩ من به همراه چند گروه در شرق و شمال تهران و کرج فعال تر از همیشه مشغول به فعالیت های اعتراضی بودیم،گروهای انسجام یافته ایی که با استفاده از تجربیات افرادی که در گروه ها بودند هندل می شد فعالیت های سازمان یافته از طرفی دیوار نویسی و پخش تراکت و شبنامه نویسی و درست کردن پارچه های نمادی و از طرفی هم که من مشغول تهیه مستند هایی بودم که عمدتا فیلم های خامشون رو یا خودم گرفته بودم و یا برام ارسال کرده بودن،ازین فیلم ها نی تونم از مستند وقایع بعد از انتخابات و یا ظهر روز دهم رو بهتون معرفی کنم که در یوتیوب هم هست ، ما سه تا خونه داشتیم که خیلی هم مجهز بودیم عمدتا برنامه هایی که داشتیم پایه ریزی می کردیم برای عنوان اعتراض در ٢٢ بهمن بود که من ٢٠ بهمن ماه برای کار خیلی مهمی رفتم سمت ساری و ٢١ بهمن دوستان به من اطلاع دادن که اعلام تجمع در حمایت موسوی در روز ٢۵ بهمن شده و بعد از اینکه به تهران برگشتم بچه هارو برای هماهنگی بیشتر تو یکی از مقرها جمع کردیم و صحبت های آخر رو انجام دادیم و طبق روال قبل هم که من قرار بود تنها به تجمع برم برای اینکه اینجوری خیلی راحتر می تونستم فرار کنم و بهتر کارهایی رو که میخواستم انجام بدم اما متاسفانه لحظه آخر به درخواست جمعی از دوستان در میدان امام حسین قرار گذاشتیم که با هم بریم،اره متاسفانه چون این همراهی باعث شد تا اتفاقی بیوفته که خیلی از جریانات رو رغم زد روز ٢۵ بهمن و جریانی که منو به حبس و شکنجه و…کشوند من به همراه ۴ نفر از اعضای فعال گروهمون میدون امام حسین همو دیدیم آشوبی توی خیابون ها برپا شده بود ما باید به سمت میدان انقلاب میرفتیم اما بین راه هرکسی که توی پیاده رو قدم میزدرو بی بهانه یا میکردند داخل ون های نیرو انتظامی یا مینی بوس ها و یا اتوبوس ها ،باز هم میگم هر کس را بی بهانه دستگیر می کردند،با کلی بحث دوستامو متقاعد کردم که سوار خطوط بی آرتی بشیم و با اتوبوس بریم چون خطرش کمتر بود،خلاصه سوار اتوبوس شدیم و تا میدان فردوسی رفتیم اما فردوسی رو از پل چوبی بسته بودند و داشتند وسط خیابون اشک آور مینداختن خیابون ها شده بود میدون جنگ!بچه ها بیاده شدن و منم مجبور شدم باهاشون برم ،از میدون فردوسی تا چهاراه ولیعصر من جلوتر از همه شعار دادم و باقی مردم بعد از من شعار می دادند اما نرسیده به چهاراه زمانی که دیدم لباس شخصی ها خیلی زیاد شدند ترجیح دادم سکوت کنم و به بقیه هم گفتم ساکت باشند اما دوستی که منو همراهی میکرد باز هم شعار داد و نشون شد مامورا سر چهاراه هجوم اوردند که دستگیرش کنند و من شروع کردم به درگیر شدن با مامورا اولش که ٢،٣ تا بودند تونستم جلوشون رو بگیرم و دوستم و فراری دادم ولی یهو پیاده رو شد پر از لباس شخصی و درگیری بین من و مامورا با مردم بالا گرفت زمانی که دیدم مردم رو با شکر دارن میزنند دستم و گزاشتم رو سرم و تسلیم شدم ! انتقال به قرار گاه اول و برخورد فرمانده قرارگاه با شوکر بعد از اینکه توسط لباس شخصی ها دستگیر شدم با یه موتور به همرا ۴ موتور دیگه منو به زیر زمین یک فروشگاه در طالاقانی بردند و بعد از چند دقیقه اون شخصی که اولین مشت رو از من خورده بود وارد شد شانس بد اون فرمانده پایگاه بود خلاصه به تلافی با یه شوکر شروکرد به ضربه زدن به من که در نهایت بی هوش شدم و منو بردند یک بیمارستان و تو حالت نیمه بیهوشی فهمیدم بهم یه آمپول زدند و باز سوار یه مینی بوس شدم و حرکت …. پایگاه مخفی و غیر قانونی ۶۶ سپاه و شکنجه گروهی وگردآب یادم نمی یاد که قبل اینجایی که می خوام بگم جای دیگه ایی هم بردنم یا نه ولی ۶۶ سپاه در تمام دوران بازداشت هایی که داشتم و جاهایی که از طرف اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات رفتم و از بین حدودا ۴،۵ بازداشتی که برام پیش اومد وحشتناکترین جایی بود که میتونم ازش حرف بزنم با اینکه کلا ٣ روز اونجا بودم اما بدترین روزهای زندگیم بود جایی که زیر زمین بود و اونجور که بعدا شنیدم بازداشتگاهی وسط پادگان سپاه هرگز محیط داخلش رو ندیدم و ابتدای ورودمون به اونجا بهمون اعلام کردند که؛ این یک آدم ربایی است،اسم شما هیچ کجا ثبت نشده و به راحتی میتونیم سر بنیستتون کنیم!! این رو بعد از راهرویی انسانی که از باتوم برقی برامون ساخته بودند اعلام کردند و مارو بردند توی اتاقک هایی که کاشی کاری زیرش کرم رنگ بود بهمون گفتند که رو به دیوار وایسید دستامون بسته بود چشم هامون هم چشبند داشت،با باتوم برقی محکم به بشتمون میزدند و اگر حرفی می زدیم میگفتند که ببریدش تو گردآب!گرداب اینجوری بود که مارو میخوابودن رو زمین و شروع میکردند به زدن اونقدر که ناخداگاه کمر روی زمین قفل میشد و برای اینکه بیشتر ضربه نخوریم پاهامون میرفت بالا،من یه بار رفتم تو حالت گرداب که پام از زانو ترک خورد و دنده ام شکست،تو مدت سه روز مارو سرپا نگه داشتن و تنها ٣ وعده غذا خوردیم و کسایی که از حال میرفتند و به یه جای دیگه منتقل می کردند،من تنها روز دوم ٣ ساعت نشستم اونم زمانی بود که بازجویی شدم اونم چه بازجویی همه چیزمو میدونستند،و بدترینش سابقه بازداشت قبلیم بود از بین اون جمعیتی که بردند ۶۶ سپاه حدود ١٠ نفر رو منتقل کردند به اوین بند ٢ الف که همه فعال بودیم و یا بازداشت قبلی سیاسی داشتیم از بین بچه هایی که باهاشون توی دو الف آشنا شدم علی بود که دستیار تصویر جعفر پناهی بود آقای کوکتول مولوتوف بود که از حومه تهران با یه کوله پراز کوکتل اومده بود و دنبال مامورا کرده بود با چند نفر دیگه تو دوالف من تقریبا ١٠ روز بازجویی شدم ١٠ روز هروز ١٠ ساعت چند نفر دور من می چرخیدن و تهدید می کردند و بازجویی می کردند روز سوم بهم گفتند که مادرم سکته کرده و توی کماست که حالم خیلی بد شده بود اما نباید نشون میدادم در انتها هم تنها فهمیدن که با چند تا رسانه کار می کردم و برام تعیین کردند که احتما دوره ضد بازجویی دیدن رو دارم اینهایی که می نویسم خلاصه جریانات هست مثلا وقتی رسیدیم دوالف زانوم که گفتم تو ۶۶ سپاه آسیب خورده بود بشدت باد کرده بود و سیاه شد برام نامه گرفتن که منتقل بشم بیمارستان که من نرفتم و گفتم نیاز نیست بعد از اتمام بازجویی ها مارو منتقل کردند بند ٢۴٠ که اون سال به دلیل بازداشت های عمومی و زیاد مردم مجبور شده بودند که در سلول هارو بردارند و توی کلیدور موکت پهن کنند زمانی که من به همراه ۵،۶ نفر دیگه از دو الف به ٢۴٠ رسیدیم چهرهای زیادی رو دیدیم رامین پرچمی مجید آذر پی سعید رضایی و بچه هایی که بعدا بیشتر باهاشون آشنا شدم هروز عده ایی از بچه هارو میبردند برای بازجویی و عده ایی هم وثیقه می شدند و شب آزاد می شدند کار ما شب ها خوندن شعر و سرود و دست زدن و شعار دادن تا جایی که گارد بریزه تو بند بود یه جورایی هم همه فهمیده بودند که هرچی شر بازیه زیر سر پوریا ابراهیمی دوستانی در فیس هستند که می تونند براتون بیشتر ازون روزها بگن من بخشی از خاطرات بچه هارو با عکس براتون میزارم در قسمت بعد می بردازم به بند ٧ و ٣۵٠ خاطراتی از شهید افشین اسانلو که حرف های ناگفته ایی رو خواهم زد و نیز به قهرمان ٢۵ بهمن اکبر امینی و ….ابراهیمی شورشی
بدون دیدگاه

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

مقالات ونوشته ها
برای پسر مبارزم ، امیر ارشد تاج میر: نوید افکاری ، پهلوان شریفمان را هم کشتند

آه ، پسر بی گناهم . بهیه جان نامجو ، تو هم از بُن جان آه بکش آه بکش قهرمان مادرِ بی پسر شده یک تکه از قلبِ شرحه شرحه ام ، برای دردهای تو دستهایت را در دستهای ما مادران داغدارِ دادخواه بگذار و بدان تنها نیستی خواهرم ما …

مقالات ونوشته ها
پیام زندانی سیاسی مهدی فراحی شاندیز پس از اعدام ظالمانه نوید افکاری

  متن کامل پیام زندانی سیاسی مهدی فراحی شاندیز: درود به روان پاک تمامی قهرمانان ملی که در راه حق شهید شدند. به ویژه پهلوان عزیزمان نوید افکاری. به همه هواداران میلیونی نوید افکاری اعلام می کنم ایشان توسط شخصیتی قهرمان ملی نامیده شدند که بسیاری از این قهرمانان را …

مقالات ونوشته ها
شهبانو فرح پهلوی به مناسبت اعدام نوید افکاری قهرمان :

نوید افکاری قهرمان بود و قهرمان از جهان رفت. قهرمان #نوید_افکاری، مثل همه ایرانیانی که در تمام این سال ها برای آزادی ایران مبارزه کردند، رنج زندان و شکنجه و اعدام را به جان خریدند و هرگز از مبارزه دست نکشیدند، خواهان عدالت و آزادی بود و در این راه …

ترجمه به زبانهای دیگر
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: