پنجشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۱، غزل رنجکش : «زنده موندم و باید زندگی کنم؛چون داستانی دارم که هنوز تموم نشده
چون اون روزی که “باید” ببینم رو هنوز ندیدم؛میدونم که نزدیکه
خیلی نزدیک»
🔸خانم رنجکش که بینایی یکی از چشمان خود را بر اثر گلوله‌های ساچمه‌ای شلیک شده از سلاح نیروهای حکومتی از دست‌داده‌است، در این پست، از آخرین مرحله تخلیه چشم آسیب‌دیده‌اش خبر داده است.
🔸#غزل_رنجکش، دانشجوی حقوق، ۲۴ آبان ماه مورد اصابت گلوله‌های ساچمه‌ای نیروهای حکومتی قرار گرفت و بینایی چشم راست خود را از دست داد.”داستان من تمام نشده است. چشم من برای دیدن روزی است که هنوز نیامده است، اما نزدیک است. بسیار نزدیک.”
غزل، دانشجوی مقاوم حقوق، در پستی شجاعانه، آخرین وداع با آخرین بازمانده چشم راستش را می نویسد.
او آخرین عمل جراحی را دریافت خواهد کرد که به او یک چشم مصنوعی می دهد.
پزشکان و پرستاران شاغل در ایران گزارش دادند که رژیم با شلیک گلوله به صورت، سینه و اندام تناسلی زنان را در اعتراضات هدف قرار می دهند.
صدها گزارش از دست دادن بینایی معترضان پس از شلیک گلوله از فاصله نزدیک منتشر شده است.
پست اینستاگرام غزل رنج‌کش، شیر دختری که در جریان انقلاب مردم ایران از فاصله نزدیک به صورتش شلیک کردند و چشم راستش را از دست داد.”امروز روز خداحاظی با آخرین بازمونده‌های چشممه…
مژه‌های سوخته که فقط چندتارش باقی مونده،بخش کوچیکی از پلکم که با جراحی پلاستیک بهم وصل شده ،قرنیه‌ای که با چهل تا بخیه و لنز طبی،بازم سرجاش نیست!
اینها شدن همه‌ی چیزی که از چشمم باقی مونده،
و فردا باید تخلیه بشن و خونرو خالی کنن برای چشم مصنوعی که قراره جاشون رو بگیره.
شاید هر آدمی بود خوشحال میشد از اینکه قراره دوباره زیباییش رو بدست بیاره
ولی من امروز کل وجودم شده یه بغض بزرگ؛
درسته بینایی نداشت،نور رو حس نمیکرد و زیباییش رو از دست داده بود؛
یا حتی وقتی میرفتم جلوی آیینه و پلکم و چشمم رو با دستم باز میکردم تا داخلش رو ببینم: یه قرنیه پر از بخیه و پاره شده میدیدم وسط یه دریای خون، و هرچی صداش میزدم و میگفتم انقدر بی‌مهر نگام نکن،تو همیشه پر از عشق بودی، بازم نگام نمیکرد؛
بازم دوسش داشتم
بازم مثل همیشه قربون صدقش میرفتم
خداروشکر می‌کردم که چیزی ازش باقی مونده؛هرچند زخمی و نابینا…

اینکه یه غریبه بیاد و تو خونش بشینه؛تحملش سخته…
ولی عادت می‌کنم
چون زنده موندم و باید زندگی کنم؛چون داستانی دارم که هنوز تموم نشده
چون اون روزی که “باید” ببینم رو هنوز ندیدم؛میدونم که نزدیکه
خیلی نزدیک
پ.ن: این عکس برای یادگاری از باقی مونده چشم راستم ثبت شد

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: