منظومه ی “بانك خرمدین” دست هایش بسته بود از پشت اما مشت،

 

زنده یاد #سیاوش_کسرایی

دست هایش بسته بود از پشت
اما مشت،
جامه اش از جنس خون و
جامش از خمخانه ی زرتشت؛

خسته تن؛ جان در خطر؛ آزرده دل خاموش؛
مهر را در سینه می پرورد،
کینه را در خویشتن می کشت؛

ارغوان دیدگانش
با شفقها و شقایق های میهن
گفتگو می کرد:
تیرباران نگاهش بار گاه معتصم را
زیر و رو می کرد؛
دل
به فرمان دلیری داشت،
ترس را بی آبرو می کرد؛

اهرمن
از خشم می لرزید
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ؛
بانگ زد، با واژه هایی زشت و بی فرهنگ..
ای سگ، ای زندیق،
کامت چیست؟
ای موالی ای عجم،
سودای خامت چیست؟
پس چرا از ما نمی ترسی؟
پس چرا بر خود نمی لرزی؟

بابک اما
رای دیگر داشت،
کشتی اندیشه در دریای دیگر داشت،
در نگاهش مرگ آسان می نمود اما
زندگی در ذهنِ او معنای دیگر داشت،
زیر لب
نجوای دیگر داشت؛

زنده باید بود و شادی کرد،
مام بوم خویش را باید نگهبان بود،
با پیام راستی
با مردمان بایست رادی کرد،
اهرمن فریاد زد افشین،
چه می گوید؟
و افشین، آه افشین، وای افشین؛
آن گنهکار پریشان روزگار شرمسار از برگ برگ خونی تاریخ،
آن همان آکنده از هر گند،
آن همان بی ریشه بی پیوند،
شرمسار از کرده خود…
سر به زیر افکند؛

اهرمن با تیز خندی گفت:
البابک هراسانا؟
و بابک آن گو نستوه،
آن نستوه سبلان کوه،
آن اسطوره بیگانه با اندوه،
آن همان آئینه دار مزدک و مانی،
خسته جان و مانده از نیرنگ و تزویر مسلمانی،
چشم در چشم ستم فریاد زد:
بسیار آسانا!!

بار دیگر نعره زد تندیس استبداد،
و پژواک خروشش رفت تا ژرفای عالم،
که دستش را بزن، گرما
و دژخیم سیه بنیاد،
همان مزدور ظلمت کامه بیداد،
با یک ضربه از پهلو،
چنان زد تا که خون فواره زد از پاره ی بازو
تهم دل درهم کشید ابرو،
سهم دل خر خنده زد بر او،

اختران کی می برند از یاد
آن شبی که شیون شمشیر
پیچید در بغداد؛

و بابک، آه بابک، باز هم بابک؛
تا نبیند اهرمن سرخی او را زرد،
تا نخواند از نگاهش درد،
تا نه پندارد که پایان یافت این آورد؛
چهره را
با خون ناب و تابناکش
ارغوانی کرد؛

و آنگاه…
تا نیفتد پیش پای اهرمن،
خود را به پشت انداخت؛
چشم ها را بست،
شهپر اندیشه را وا کرد،
بال در بال همای عشق
گشت و گشت و گشت تا جان را
بر فراز قله سیمرغ پیدا کرد؛

هر طرف هر سو نگه افکند؛
یک طرف کورش، سیاوش، کاوه چون خورشید،
سوی دیگر رستم و گردآفرید و آرش و جمشید،
و با نورافکن امید
پیر توس و خیزش يعقوب را هم دید،
و دیگر گاه…
بر لبانش خنجر لبخند،
چشم در چشم هزاران بابک آزاد یا دربند،
بآسودگی جان باخت

بابک اما خون بها پرداخت،
و با این کارِ کارستان پرچم آزادگی را
بر بلند آسمان افراخت؛
او روانش را ز ننگ بندگی پرداخت،
تا ز خشت جان پاک خویش،
ایران ساخت؛
ایران ساخت؛
ایران ساخت؛

زنده یاد #سیاوش_کسرایی
ارتباط با ادمینها(,عکس ها و ویدیوهای خود را برای انعکاس از این جا
با ما در میان بگذارید.)
@mansoor1999 https://t.me/khabargar

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: