نامه محمد نوریزاد از زندان به همسرش نامه‌ای به همسرم که “هست” «با من بمان»

نازنین، این روزها روزانه پنج زخم خونین بر خویش وارد می‌کنم؛ با ۵ زخم امروز شمارگان زخم‌های من به ۱۹۷ رسیده، ۸۸ روز از اعتصاب دارو و ۸۵ روز از اعتصاب غذایم می‌گذرد. هم‌بندیان من در بند شش زندان اوین ناگزیرند در دراز‌نای هر روز، مرا با چهره‌ای خونین تماشا کنند که عصا‌زنان، گاه به حیاط بند می‌روم، و گاه روزانه چند بار به افسر نگهبانی برای نشان دادن زخمهایم. اعتصاب غذا و دارو و زخم‌های پنجگانه و هر روزه، بیماری قلبی ام را تشدید کرده است. این روزها دچار تپش شدید قلب می‌شوم، و گاه نیمه بیهوش در جای خود دراز می‌کشم. ۲۳ کیلو وزنم کم شده و چشمانم تار می‌بینند.

بگذریم، چندی پیش مردی را به بند ما آوردند که استاد دانشگاه بود و مرا می‌شناخت؛ بدبختانه علوم سیاسی تدریس می‌کرد. روزی مرا کنار کشید و گفت؛ من در سه جا نفوذ دارم؛ در نظام وظیفه، در دانشگاه‌ها، در اداره مالیات. و به من گفت: اگر نمی‌خواهی پسرانت یا آشنایا‌نت به سربازی بروند، من سرضرب معاف‌شان می‌کنم. فرزندانت را در هر رشته‌ای به دانشگاه می‌برم، و اگر مالیاتی داشته باشی بر آن خط می کشم. شوربختانه او همه‌ این «می‌توانم» ها را به شره‌های خون پیشانی‌ام می‌گفت. همان شره‌های خون پیشانی را نشانش دادم و گفتم: برای مردم و دانشجویانی که شما استادشان هستید، شرمسارم. من اگر اعتراض می‌کنم، به جامعه‌ای چشم دارم که همین کارهای رایج و رانت‌های پر مفسده در آن نباشد. او چه کرد؟ صورتش را تا چهار انگشتی صورت من جلو آورد و حق به جانب گفت: از من به تو نصیحت؛ در جامعه‌ای که همه در حال چاپیدنند، اگر نچاپی، چاپیده می‌شوی!

همسر گلم، ای من فدای تو که هر بار اراده می‌کنم چیزی برایت بنویسم، به خود می‌گویم؛ برایش، از عاطفه بنویس، از دلتنگی بنویس، از «هست» بنویس. برایش بنویس که در برابرش، سر فرود آورده‌ای از شرم. از کوچکی خودت بنویس و از بزرگی او.

امشب که دست به قلم بردم، دیدم در چند خط نخست همین نوشته، نه از تو، که از خود نوشته‌ام. این را به خودخواهی من ربط نده. من این روزها، باور کن فاطمه جان به جایی رسیده‌ام که دیگر خودی نمی‌بینم.

آب شده‌ای هستم که با رود آرزوهای سرکوب شده و فرو مرده ی مردم ایران رو به سوی دریایی در ناکجای فردا می‌روم. به جایی رسیده‌ام که تو را می‌بینم و نمی‌بینم. فرزندانمان را می‌بینم و نمی‌بینم. می‌بینم چون هستید. نمی‌بینم چون کشورمان می‌خواهد که برای رهایی‌اش از شر چرندگان ولایی، نه خود ببینم، نه همسر، نه فرزند. پس، برای تویی می‌نویسم که هستی و پا به پای من، و بسیار بیش از من درد کشیده‌ای و درد خواهی کشید. نمی‌خواهم این نوشته‌ام به سوی رنجنامه‌ای اشک‌آور راه کج کند. سر راست به تو بگویم: با این همه تپش قلبی که من دارم، نیک که می‌نگرم، می‌بینم در هفته قلبم تنها ۸ بار می‌زند. روزی یکبار، که دوشنبه از راه می‌رسد، و من چهره مات و رنجور تو را ببینم. بیش از نه ماه است که تلفن مرا قطع کرده‌اند، و تنها دوشنبه‌ها را برای من جا گذاشته‌اند، و من چه مست می‌شوم از روزهایی که یک به یک می‌آیند و می‌روند، تا من یک روز، به دوشنبه تو، نزدیک‌تر شوم. راستش را بگویم؟ روزی را می‌بینم که همین دوشنبه‌ها را نیز از من گرفته‌اند. حتی اکسیژن را. چه باک؟

در این روزهای زندان به زنان و مردان آزاده کشورمان، به تاراج آرزوهایی می‌اندیشم که تا آمده‌اند سری در میان سرها برآورند، به پتک جماعتی چرنده و درنده و فریب‌گر، سر به گور برده‌اند. من در میان اینان، هیچم. همان «هستی» هستم که در راه «بود» این سرزمین ملا زده به نیستی گراییده.

نازنینم، تا این «هست» مختصر هست، دوشنبه‌ها را با «هست» خود بیارای. خنده‌ات نمی‌گیرد اگر بگویم؛ دوشنبه‌های من رنگی شده؛ نه با تابلوهایی که من در یک هفته خط خطی و تقدیمت می‌کنم. نه، تو، با هست شیرین خودت، به دوشنبه‌های تاریکی که نیست رنگ می‌افشانی. پس، تا دوشنبه‌ها هست با من بمان. از پشت نرده‌ها و شیشه‌هایی که با همه ضخامت‌شان، در پیشگاه خاکساری من نسبت به تو، زبون و شکستنی‌اند.

یادت هست یکی از پرسش‌هایی که من و تو را می‌آزرد، این بود که: “چرا نوری‌زاد را نمی‌کشند؟”، بی‌آنکه پرسش‌کنندگان بدانند، فریادهای نوری‌زاد، فریادهای یک اعدامی پای چوبه‌دار است. خوب، اکنون که به خیر و خوشی، خیلی‌ها از شر فریادهای گزنده نوری‌زاد (که به آنان بیدارباش می‌گفت) رهیده‌اند، و با خواب‌های شیرین خود سرخوشند، اکنون، پرسش دیگری در دهان همینان پهنا گرفته که: اعتراض و فریادهای نوری‌زاد‌های تک و توک، مگر کک به تنبان ملایان و سرداران چرنده و درنده و ویرانگر می‌اندازد؟ یکبار، همین را خودت از من پرسیدی، که در پاسخ به این گونه پرسش‌ها چه بگویم؟

فاطمه جان، در پاسخ به این جماعتی که چشم به بهانه‌ای دارند تا از جا نجنبند و آرامش نیم‌بند خود بر نیا‌شو‌بند. بگو: غارت و ویرانی سرزمینمان، درست پیش چشم همه ایرانیان صورت می‌پذیرد، خرد و شعور می‌گوید: برخیزید، و گرگ‌های درنده را برانید. به آنان بگو: اگر شما مایلید چشم بر غارت سرزمینتان ببندید و خرد و شعور خود را انکار کنید، نوری‌زادهای تک و توک نمی‌خواهند -آری نمی‌خواهند- نامشان در فهرست بیشعوران و بی‌خردان این سرزمین کهن جا بگیرد. همین و بس.

باز، باری بر دوش تو نهادم و از پرداختن به احساسی که در من پا می‌کوبد پرهیز کردم. یادت هست؟ دو بار از تهران به مشهد آمدی و وقت ملاقات گرفتی و من در زندان اطلاعات مشهد، نه که در حال اعتصاب بودم، به دیدار تو نیامدم؛ جگرم لخته لخته بود از مهر، اما «هست» ایران فردا از من می‌خواست که برعاطفه‌ام پا گذارم. در همان مشهد، روزی که پس از پایان اعتصاب تنها یک بار مرا از زندان اطلاعات به ملاقات تو آوردند، پیش چشم دریده ی اطلاعاتی‌ها، پیش پای تو به سجده افتادم و از تو پوزش خواستم. چرا فرشتگان به آدم سجده کنند و من به فرشته خویش، نه؟

جوان که بودم خانم « مری متیو» خواننده فرانسوی ترانه‌ای می‌خواند که خود می‌گریست، نام این ترانه شاید «‌نرو، با من بمان » بود. احساس این روزهای من این است که سرزمین ما ایران به یک یک ما می‌گوید؛ «‌با من بمانید» مگر به چشم خود نمی‌بینید که مرا می‌برند و ناموسم به حراج گذارده‌اند؟

همسرم، با من بمان تا دست در دست هم برای ایران ویران و پریشان خویش کاری کنیم. و از تو می خواهم وقتی در آئینه خویش را می‌نگری؛ به گونه‌های آن کسی که در آئینه به تو می‌نگرد؛ از جانب من، بوسه بزن.

محمد نوریزاد
بند شش زندان اوین
۱۶ خرداد ۱۴۰۰

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: