۱۹اردیبهشت به یاد معلم آزادی فرزاد کمانگر : «مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ وقتی راهنما آفتاب است

یازده سال از اعدام جنایتکارانه معلم آزادی و عدالت فرزاد کمانگر و ۴ تن از یارانش گذشت. فرزاد کمانگر که خود نوشته بود:

 

بخشی از نامه های #فرزاد_کمانگر معلم آزاده ی که تا پای طناب دار هنوز #درس_آزادگی و عشق و زندگی می داد…

من یک #معلم می مانم و تو یک #زندانبان

💢برای من و تو #زندان دو معنای جداگانه دارد، دو نفر در دو سوی دیوار با دری آهنی و دریچه ای کوچک میان آن، تو بیرون سلول، من درون سلول.

💢من معلمم…نه نه…
من دانش آموز #صمد_بهرنگی_ام، همان که #اولدوز و #کلاغها و #ماهی_سیاه_کوچولو را نوشت که #حرکت_کردن را به همه بیاموزد.

من معلمم…نه نه…
من دانش آموز صمد بهرنگی ام، همان که الدوز و کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را میشناسی؟ میدانم که نمی شناسی.
من محصل خانعلی ام، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.
میدانی او که بود؟
من همکار بهمن عزتی ام، مردی که همیشه بوی باران میداد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهایش با اولین باران پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او که بود؟ میدانم که نمیدانی.²
من معلمم، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را به ارث برده ام.
حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، همکارانت که بوده اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده ای، دستبند و پابندهایت از چه کسی به جا مانده؟ از سیاهچالهای ضحاک؟
از خودت بگو، تو کیستی؟ فقط مرا از دستبند و زنجیر و شلاق، از دیوارهای محکم ۲۰۹، از چشمهای الکترونیکی زندان، از درهای محکم آن مترسان، دیگر هیچ هراسی در من ایجاد نمی کنند. عصبانی مشو، فریاد مکش، با مشت بر قلبم مکوب که چرا سرم را بالا میگیرم، داستان مشت تو و سر زن زندانی را به یاد دارم

💢من محصل #خانعلی_ام، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر #تخته_سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.

💢من معلمم، از دانش آموزانم لبخند و پرسیدن را به ارث برده ام.

💢حال که من را شناختی، تو از خودت بگو، همکارانت که بوده اند، خشم و نفرت وجودت را از چه کسی به ارث برده ای، دستبند و پابندهایت از چه کسی به جا مانده؟ از سیاهچالهای ضحاک؟

💢مرا از #دستبند و #زنجیر و #شلاق، از چشم‌های الکترونیکی زندان، از درهای محکم آن مترسان.مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پایم می‌آید، آخر مادرم به من آموخته، با گام‌هایم با زمین سخن بگویم.

💢#قلم و #کاغذ را از من دریغ مکن، می‌خواهم برای کودکان سرزمینم لالائی بسرایم، سرشار از امید. می‌دانم به تو آموخته‌اند از نور، از زیبایی‌ها، از اندیشه و #اندیشیدن متنفر باشی.

💢دنیای تو همیشه تاریکی و زندان خواهد بود و «شعور نور» آزارت خواهد داد. تو با همه وجود پر از کینه‌ات بر سر من فریاد می‌کشی و من باز دلم برای تو و دنیای حقیری که دورت ساخته‌اند، می‌سوزد.

💢#همکار_دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند؟مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون.

💢مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر #آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد؟ مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد؟
مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود، اما «الف» و «بای» امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

💢 نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟

💢می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد «برای تو معلم آزاده»، تا همه بدانند که معلم، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام، که آموزگار نامش را، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند، نه مرغان ماهیخوار.

وقتی نوشته های فرزاد کمانگر را میخوانم ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود تا یادم میفتد که او می گوید ” قوی باش رفیق ” …

یادتان باشد
که به شعر،
به آواز ،
به رویاهای‌ تان
و به لیلا های‌ تان پشت نکنید …..

🔘فرزاد کمانگر، در سحرگاه ۱۹ اردی‌بهشت ماه سال ۱۳۸۹، در زندان اوین، بدون اطلاع وکیل و خانواده‌اش به دارآویخته شد و مخفیانه بدون حضور خانواده در محل نامعلومی دفن شده است.

 

❇️نه سال از یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۸۹ می گذرد.

🔶اما نام آقا معلم هنوز سر زبان هاست.

🔆امروز روزی برای اوست.روزی برای ” فرزاد کمانگر” .

💠فرزاد برای نسل امروز ما “صمد بهرنگی ” شد.نوشته هایش که طبع شاعرانه داشت، پر بود از عشق و مقاومت.

🔆عشق به زندگی، صلح و برابری.مقاومت بود، مقاومت بر باورهای انسانی.

🔶انسانیت تکیه گاه و شاه بیت نوشته هایش از درون زندان بود.

🔶او محصور در اوین نبود.او دربند آرمانهای والای انسانی و مفاهیم بلند حقوق بشری بود.

💠درد و رنج فرزاد در نوشته های کوتاه و بلندش مستور بود و آنچه که فریاد می زد، عشق به انسانها بود.

🔆”فرزاد ” فقط فرزند “دایه سلطنه ” نبود.او فرزند ملت شد.

💠همه او را فرزند ومعلم خود می دانستند.

🔷فرزاد چونان رودی خروشان، دریا شد.اکنون که “فرزاد” نیست، اما راه و رسم او که انسان بودن است، هست.

🔶فرزاد همه جا حضور دارد و همه این روزها منش او را طلب می کنند.این روز برای فرزاد است.

کاش معنای سیاست این بود،
که قفس‌ها را در آن حبس کنیم،
تا نفس‌ها آزاد شوند،
کسی از راه قفس نان نخورد،
و کبوتر نفروشد به کسی.

 

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: