🔴دلنوشته #سحر_بهشتی، خواهر #ستار_بهشتی پس از بازداشت جمعی از خانواده های جانبخشان راه آزادی ابان 98

کار روزگار را ببین، هر لحظه ناشادی، هر دم نگرانی، هر آن اضطراب، هر دقیقه غم…
گویی این قسمت و نصیب ماست.

با انتشار خبر حمله مامورین به اتوبوس خانواده های داغدار به سرعت مرا به ۹ سال قبل برد! بله ۹ سال قبل!
آن روزهای از یاد نرفتنی…

زنگ در به صدا درآمد، مادر دلخسته و نگران و چشم به راه فرزند، در را باز کرد. مامورامنیتی مراجعه کننده به مادرگفته بود یکی از مردان خود را برای انجام کارهای آزادی ستار به ناکجا آبادی که آدرسش را داده بود، بفرستید. مادرم گفته بود خودم می آیم یک تنه اندازه صدتا مردهستم! گفته بودند کارشما نیست مرد میخواهیم (غافلان بی خبر نمیدانستند مردانه ایستادن را از مادرم آموختیم).
باتماس ماموران امنیتی با همسرم مصطفی با ذوق آزاد کردن ستار روانه آن جا شد. اما وقتی که به آن جا می رسد با توهین ‌‌و تهدید می گویند ستار کشته شده برایش قبر تهیه کنید و بدون سر و صدا دفنش کنید و برای شناسایی هویت ستار از او می خواهند که جسد را ببیند.

آن مأمور وظیفه شناس راست میگفت که برای کارهای آزادی ستار بیایید چون خودش میداند که یک ملت در زندانی به وسعت ایران گرفتار و اسیرند و منظورش از آزادی ستار حتما آزاد شدن از ظلم و جور و ستم و خفقان بوده.

حالا دیدن حال و روز خانواده های داغدار که لحظه لحظه هایشان را با پوست و استخوانم لمس کرده ام، نه تنها مرا به یاد آنروزهای تمام ناشدنی برد بلکه همزمان خود را کنار آنان حس کردم.

این رشته گفتمان را ادامه میدهم تا از خاطرم و خاطرمان نرود که چه به روزگارمان آمد؟ نه چه به روزگارمان آوردند!

پ.ن ‌مأمور وظیفه شناس یعنی: فردی که احساس و انسانیت و عاطفه و هویت و همه و همه را رها کرده تا برای دلخوشی حاکمان نان خود را در خون جوانان ما بزند. آری! او وظیفه شناس بود چون این جماعت وظیفه ای جز آزار و اذیت و قتل و داغدار کردن مردم واختلاس و دزدی و چپاول و حراج کشور و تاراج اموال مردم ندارند.

مادرم #گوهر_عشقی گفت، ما را نیز در این اتفاق همراه خود بدانید و آرزو کرد که با اتحاد و یکپارچگی در کنار هم ریشه ظلم را از این کشور بر کنیم.

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: