🔴 دل‌نوشته انسیه خواهر #آتنا_دائمی به مناسبت ششمین سالگرد بازداشت آتنا:

شش سال پيش اين ساعت‌ها، آخرين ساعت‌هايى بود كه هنوز توى زندگيمون ذره‌اى آرامش داشتيم. اين ساعت‌ها آتنا توى اطاقش سرش به گوشى گرم بود، قبل از اون سر شام از ريحانه جبارى حرف زد و خوشحال بود كه حكم اعدامش به تعويق افتاده. نگران دوستايى بود كه بازداشت شده بودن، اما بابا و مامان خوشحال بودن كه همه بچه‌هاشون كنارشونن؛ كه يهو صبح بيست و نه مهر طوفان زد به زندگيمون و ماموراى سپاه آوار شدن روى زندگيمون. اگر مي‌دونستم كه شش سال از بودن كنار خواهرم محروم مي‌شم اون شب تا صبح می‌موندم پيشش و بغلش می‌کردم. اگر می‌دونستم ديگه برق شادى را توى چشمهاى مامان و بابا نميبينم تا صبح چشم روى هم نميگذاشتم،اما افسوس كه نميدونستم و اون شب زود برگشتم خونه و صبح با صداى گرفته مامان از خواب پاشدم و اصلا يادم نيست چطور خودم را به اونها رسوندم و ديدم ،شاهد بودم آتنا را براى يك ساعت سوال و جواب بردن و هنوز برنگردوندن.اما از زمان بازداشت تا به الان لحظه به لحظه روزهامون را به ياد دارم و هرگز فراموش نميكنم.

پاسخی بگذارید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: