گوشه ای از آواز گنجشکها در لابه لای سیم های خار دار

پدرم باقر اسانلو در مرکز عکس و من که او را بغل کرده و شوخی میکنم ، افشین که شاد است ومی خندد سمت پدر باقر ایستاده و سیامک که کنار من ایستاده است و می خندد. عکس را خواهرم فرشته گرفته است. آن زمان در کارخانه بافندگی سنگور در تهران نو کار می کردم ، شبها گاهی زودتر از خانه خودمان می امدم منزل پدری، تازه با  پروانه  ازدواج کرده بودم. شب کار بودم . از ساعت شش عصر […]

Read more
ترجمه به زبانهای دیگر